امیرمحمدامیرمحمد، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 15 روز سن داره

خاطرات دخترعزیزم آیداوکوچولوی دوست داشتنی امیرمحمد

روز برفی به یاد ماندنی

صبح سه شنبه شانزدهم دیماه هزار وسیصدو نود و دو که بیدار شدیم کلی برف اومده بوداصلا تصورش را هم نمی کردیم .ما که تعطیل شدیم رضا که به قول خودش اگر سنگ هم می بارید باید می رفت سر کار.یاد بچگیهامون افتادم که با باریدن برف و تعطیل شدن مدرسه ها چه ذوقی می کردیم روزایی که بابا بیدارمون می کرد و می گفت پا شین ببینین چه برفی اومده و ما هم در حالیکه از لای پرده کرکره بیرون را نگاه می کردیم برای اونروزمون نقشه می کشیدیم وبابا هم تمام حواسش به اخبار رادیو بود که ببینه چه مقاطعی تعطیل هستن....دلم برای اون روزها تنگ شده دوست دارم برگردم به اون دوران. گفت: "دانه های برف چه آرام می‌نشیند بر روزگارمان، آنقدر آرام و آهسته که به ناگاه می&zwnj...
12 بهمن 1392

وقتی مادرمیشی

وقتی مادر میشی فارغ از همه کارهای دنیا یه آدم دیگه میشی… ميشي فرشته نجات! فرشته نگهبان! خیلی راحت بی خوابی رو تحمل میکنی و کوچولوی نازنینت رو راه میبری تا دل درد یادش بره و خوابش ببره و همون طور تو بغلت نگه میداری تا مبادا بیدار بشه، شبي 3 الي 4 بار بيدار مي شي تا مبادا پتو از روي نازدونه ات كنار رفته باشه    اگه بچت عطسه يا سرفه کنه دنیا رو سرت خراب میشه و صد بار دست و پاش را چك مي كني كه مبادا تب داشته باشه، تلخ ترین اتفاق دنیا ميشه بیماری کودکت؛ اونقدر که به خاطر چند ثانیه بند اومدن نفسش ساعتها گریه کنی و نتونی جلوی سرازیر شدن اشکهات رو بگیری  وقتی مادر میشی بوسه ...
13 دی 1392

معجزه ی آیت الکرسی

یادم می آید زمانیکه بچه بودم و  اتفاقی می افتاد مادرم برایم آیت الکرسی می خواند ومن آرام می شدم .همیشه و در تمام لحظات حساس زندگیم با خواندنش احساس آرامش می کردم و حس می کردم خدا به همه چیز آگاه است و هوایم را دارد.زمانیکه امیرمحمدم را به اتاق عمل بردند و به مدت 15 دقیقه بی هوش بود مدام زیر لب آیت الکرسی می خواندم و مطمئن بودم دوباره پسرم را در آغوش می کشم چیزی که از کودکی به آن انس گرفتم واین روزها زمانیکه با پسرم به سمت مهد کودک می رویم با هم آیت الکرسی را زمزمه می کنیم و هر صبح به آیدا نیز سفارشم همین است و می بینم که دخترم در هر کاری که می خواهد انجام دهد چه زیبا با خدا خلوت می کند و با خواندن آیت الکرسی آرامش پیدا می کند . ...
8 دی 1392

پاییزی که گذشت

نه بهار با هیچ اردیبهشتی ... نه تابستان با هیچ شهریوری ... و نه زمستان با هیچ اسفندی به اندازه پاییز به دل خیابان ها خوش نیامد پاییز مهری داشت که به دل هر خیابانی می نشست   پارک جنگلی علی از این که امیرمحمد وبه قول خودش احمد داره هلش می ده  نگرانه اما چاره ای نداره: امیرمحمد در حال زور آزمایی کردن با چوب و علی هم با تعجب داره نگاه می کنه و باز هم نگران: امیرمحمد در حال کار کردن با وسایل بدنسازی:   فوتبال دستی بازی کردن بچه ها: امیرمحمد طبق معمول داره شیطنت می کنه توپ را با دست جلوی دروازه میگذاره و حالا گل ...
3 دی 1392

حرف دل

پاییز هم تمام شد وهمینطور شب یلدا.امروز سومین روز از فصل زمستان است .هنوز می خواستم عکسهای پاییزی بچه ها را بگذارم واز شب یلدا بگویم اما به چشم بر هم زدنی گذشتند .آغاز زمستان با حس ناشناخته ای شروع می شود یک حالت ترس و شاید افسردگی .چهارم دیماه تولدم است ویکسال دیگر گذشت و من به گذشته فکر می کنم و به آنچه که بر من گذشت به کارهای نیمه تمامی که تمام نشدند و پشیمانی از انجام بعضی کارها. این روزها برایم خیلی سخت گذشتند مثل یک دوی ماراتن ومن هم مثل دونده ی خسته ای که باز هم می دود تا از زندگی جا نماند و به خط پایان برسد. دلم می خواهد دوباره آرامش بر زندگیمان حاکم شود.خدا را شکر می کنم که ماه صفر در حال تمام شدن است چون این ماه را اصلا دوست ند...
3 دی 1392

کلاس اول آیدا-مهد امیرمحمد

مهر سال 89 مصادف با کلاس اول آیدا بود من تصمیم گرفته بودم آیدا را در همان مدرسه نیکان ثبت نام کنم معلم کلاس اول خانم کاشانی بهترین معلم بود که در سالهای متمادی نمونه شده بود و همین موضوع از هر چیزی برایم مهمتر بود . اول مهر را مرخصی گرفتم و همراه آیدا به مدرسه رفتم .آیدا شاخه ی گل رزی برای معلمش گرفته بود و بسیار خوشحال بود .آنجا معلمشان قسمتهای مختلف مدرسه را نشانشان داد وبعد هم به نمازخانه رفتند سفره ی زیبایی چیده بودند که دور تا دورش قرآن بود بچه ها دور سفره نشستند یکنفر برایشان قرآن خواند وبعد هم دعا وهمه آمین گفتند . در آخر هم بین بچه ها شیرینی وشکلات پخش کردند واین آغاز سال تحصیلی آیدا بود.   بعد از ...
25 آذر 1392

سفر به کیش

اردیبهشت قرار بود رضا به ماموریت کیش برود ظاهرا برایشان کلاس آموزشی گذاشته بودند به اصرارش ما هم همراهش شدیم آن روز ها کار من این شده بود که پیش بینی آب و هوای کیش را از اینترنت بگیرم چون نگران این بودم که هوا گرم باشد وبچه ها مخصوصا امیرمحمد که کوچکتر بود اذیت شوند .خلاصه اینکه راهی شدیم با گروهی از همکاران رضا که خیلی هم خوش گذشت و از قضا هوا هم بسیار خوب بود . روز اول که هتل برایمان تور یکروزه برای جاهای دیدنی گذاشته بود جاهایی مثل شهر زیرزمینی کاریز -کشتی به گل نشسته -درخت انجیر معابد و... روزهای بعد هم خودمان می رفتیم مثلا پارک دلفینها-کشتی تفریحی وآخرین عصر هم رفتیم ساحل سوار جت اسکی شدیم که بسیار هیجان انگیز بود . ساحل کیش را خی...
25 آذر 1392

تولدت مبارک عزیزم

دهم آذرماه هزارو سیصدو هشتاد وهفت من پر از امید شدم و تو پر از زندگی .آذر که می یاد از نو شکفته می شوم .چون آذر ماه تولد فرشته من است و این ماه برای من بوی بهشت می دهد. امیرمحمدم 5سالش تمام شده و این مرد کوچک من وقتی می خندد و عاشقانه دستهایش را دور گردنم حلقه می کند و می گوید از ته قلبت باید از من راضی باشی خودم را خوشبخت ترین مادر دنیا حس می کنم آنقدر تنگ در آغوشش می کشم تا صدای تپشهای قلبش رابشنوم.خدا را شاکرم که امیر محمد را به من بخشید. انشاالله عاقبت به خیر شوی امید زندگیم. با هیچ مزه ای عوض نمی کنم نمک چهره ات را اما.... متعجبم از شیرینی لبانت در این نمکزار ...
23 آذر 1392

امام رضا ما را طلبید...

ای حرمت ملجا درماندگان...دور مران از در و راهم بده لایق وصل تو که من نیستم ...اذن به یک لحظه نگاهم بده لشگر شیطان به کمین من است...بی کسم ای شاه پناهم بده مامان رضا وخاله نرگس -خاله فاطمه -زن دایی -خاله مهری -راضیه -ریحانه قرار بود برن مشهد که البته این سفر زنونه بود روز سه شنبه رضا گفت من برای تو و آیدا هم بلیط گرفتم که برین  .خیلی غیرمنتظره بود اصلا نمی دونستم چکار کنم با لاخره تصمیمم را گرفتم وقرار بر این شد که به سمت مشهد مقدس سفر کنیم .البته من امیرمحمد را هم با خودم بردم و این اولین سفر ما با قطار بدون رضا بود .همه خیلی خوشحال بودیم در واقع این طلبیده شدن در حد تیم ملی بود!تنها سختی که داشت هوای خیلی سرد بود ...
22 آذر 1392